پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - جنبشهاى هم سو - نوروزی رسول
جنبشهاى هم سو
نوروزی رسول
مقدمه
وقوع انقلاب اسلامى ايران در سال ١٣٥٧ بسيارى از معادلات سياسى بينالمللى را برهم زد و بسيارى از انديشمندان علوم اجتماعى را به شگفتى واداشت؛ زيرا نظام بين المللى كه پس از صلح »وستفاليا« توانست دين را از عرصههاى حيات اجتماعى و سياسى بزدايد و آن را محصور در حيات فردى نمايد، با مشاهده وقوع انقلابى دينى در شرايطى كه دنياى مدرن در اوج سلطه و غلبه قرار داشت، با چالش و پرسشى جدى مواجه گرديد. اگرچه به لحاظ تئوريك بسيارى از محققينى كه به رسم مدرنيته براين باور بودند كه سرنوشت اسلام سياسى چيزى شبيه مسيحيت قرون وسطى خواهد بود و در نهايت تابع نظم مدرنيته خواهد گرديد، اما حياتِ پويا و حركت انقلاب اسلامى در قلمرو سرزمينى و بازتابهاى آن در وراى قلمرو سرزمينى، نشانگر تفاوتهاى عمده ميان اسلام سياسى با مسيحيت قرون وسطايى گرديد. (زارع،١٣٨٣)
از سويى ديگر، در برههاى از تاريخ كه تحولات آن صرفا در زير دو بيرق كاپيتاليسم يا كمونيسم روى مىداد و هر دو نظام به نوعى نمادهايى از سكولاريسم و نفى حضور دين در عرصههاى سياسى - اجتماعى بودند، انقلاب اسلامى نقطه عطفى بود كه با هر دو نظام به منازعه ومقابله برخواست و برخلاف مدينه فاضله مدرنيته غربى و اتوپياى شرقى، مسيرى جديد را براى دستيابى و احياء تمدن اسلامى آغاز نمود. انقلاب اسلامى، ضمن احيا نمودن اسلام سياسى در ايران، تاثير عمدهاى بر جنبشهاى سياسى اسلامى داشته و به نوعى با بازگرداندن اعتماد به نفس مسلمانان و امكان تحقق حكومتى اسلامى، سبب احياء و بازتوليد اين جنبشها گرديده (ملكوتيان،١٣٨٧) و در نتيجه اين انقلاب، نهادههايى را به سيستم بين الملل عرضه داشته است، كه متصف به وصف دينى بودهاند و باعث تولد عنصر دين در روابط بينالملل گرديدند، كه اسلام سياسى نماينده آن مىباشد.
در توضيح علل وقوع انقلاب، هر مكتب و محققى از زاويه ديد خود بدان پرداخته و سعى در تحليل آن نموده است. با توجه به حجمِ كمى و كيفى تحليلها و آثار موجود در باره انقلاب اسلامى، در اهميت و عظمت آن جاىهيچگونه ترديدى وجود ندارد؛ زيرا وجود مولفههايى كه براى انقلابهاى بزرگ عنوان شده، انقلاب كبير بودن اين انقلاب را اثبات مىنمايد. مولفههايى؛ نظير ١-وجود عنصر »ايدئولوژى« با تاكيد بر فراملى بودن آن؛ ٢-ايجاد تغييراتىبنيادين و فراگير در سطح جامعه و دولت؛ ٣- وقوع انقلاب در كشورى كه داراى موقعيت استراتژيك مىباشد. (خرمشاد،١٣٨٩)
انقلاب اسلامى ايران، به لحاظ ايدئولوژيكى مبتنى بر ايدئولوژى اسلامى بر اساس مذهب تشيع و با توجه به برداشت مبتنىبر نظريه ولايت فقيه حضرت امام(ره) بوده، كه در اين نوع نگاه، تعريفى جهانى از انقلاب و حوزه فعاليت آن شده است (ملكوتيان، همان). در باب تغييرات بنيادين نيز آنچه كه واضح و مبرهن است، تغييرات ساختارى و شكلى در سطح حكومت (سياسى) و نيز تغييرات عميق در سطح جامعه(اجتماعى، فرهنگى و ...) مىباشد(محمدى،١٣٥٨). به عبارت ديگر، تمامى اركان جامعه به شدت از وقوع اين انقلاب متاثر گشته و جامعه، دچار تحولى اساسى در تمامى نهادهاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و... گرديد. موقعيت استراتژيك منطقه خاورميانه در نظام بين الملل به علت وجود منابع عظيم انرژى و حضور ايران در اين منطقه و موقعيت استراتژيك ايران در منطقه خاورميانه، به ايران اسلامى نقشى اساسى در نظام بين الملل داده و همين امر سبب شده تأثيرات اين انقلاب، چه در درون منطقه و چه در بيرونِ آن، از انقلاب اسلامى، انقلابى بزرگ بسازد(خرمشاد،همان).
ابعادِ بازتابهاى انقلاب اسلامى
انقلاب اسلامى ايران، از جمله پديدههاى اجتماعى است كه هم در بعد عملى و هم در بعد نظرى بارتابهاى گستردهاى در جهان داشته و نگاه متفكران بسيارى را به خود معطوف نموده است. مراد از جنبههاى نظرى اين انقلاب، مطالعات گستردهاى است كه از سوى انديشمندان مربوط به حوزه انقلاب صورت گرفته، كه تأثيرات اين انقلاب در نظريهپردازىهاى انقلابها را شامل مىگردد. نظريهپردازى انقلابها، پس از وقوع انقلاب اسلامى دچار تحولات چشمگيرى گرديدند، تا جايى كه برخى از متفكرين از اين تحولات به تولد نسل چهارم انقلاب ياد مىنمايند(خرمشاد،همان). در بُعد عملى نيز از آنجايى كه اين انقلاب در حوزه داخلى و خارجى اثرات بسيارىداشته، توانسته بهگونهاى ملموس، تاثيرات خود را به نمايش بگذارد. در يك تقسيم بندى ساده مىتوان بازتابهاى انقلاب اسلامى را به سطح منطقهاى و جهانى(بين المللى) تقسيمبندى نمود. به علت اهميت كشور ايران در جهان و منطقه خاورميانه، تحولات درونى ايران نيز مىتواند بازتابهاى چشمگيرى در جهان و خاورميانه داشته باشد. در منطقه خاورميانه نيز، با توجه به ارتباط كشورها با ايران، انقلاب اسلامى تاثيرات متفاوتى بر اين كشورها داشته است، كه طبيعتاً كشورهاى همسايه به علت قرابت جغرافيايى از اثرپذيرى بيشترى برخوردار خواهند بود.
از سويى ديگر، وجود جنبشهاى اسلامىِ همسو با ايران مىتواند براين تاثيرات بيفزايد. بنابراين، اگر چه در اثرگذارى اين انقلاب و اثرپذيرى از آن، ممكن است عوامل متعددى دخيل باشند، اما همسويى در عنصر ايدئولوژى، نقش مهمترى در اين تاثيرگذارى ايفا خواهد نمود. البته بايستى خاطر نشان كرد كه بسته به مقدار نفوذ و نوع ايدئولوژى در بستر سياسى و اجتماعى جامعه اثرپذير، الگوبردارىها نيز متفاوت خواهد بود.
بنابراين، با وقوع انقلاب اسلامى درايران شاهد بازتابهاى آن در سطح منطقه خاورميانه و جهان بودهايم. اين انقلاب نه تنها در بعد داخلى آثار و تحولات عميقى بر جاى نهاد، در بعد فراملى نيز از نخستين روزهاى وقوع تا امروز تاثيرات خاص منطقهاى و بين المللى خود را داشته است. اين تاثيرات با توجه به مولفههاى مختلف، مانند موقعيت جغرافيايى و اشتراكات فرهنگى - مذهبى و ايدئولوژيكى داراى فراز و نشيبهاى خاص خود بوده است(اسپوزيتو،١٣٨٨). پيامدهاى انقلاب اسلامى در شكلهاى غير ارادى و ارادى(سياستهاى مربوط به صدور انقلاب) قابل پىگيرى است. بهطور خلاصه مىتوان دو دسته از تاثيرات و بازتاب انقلاب اسلامى را در كشورهاى همجوار مشاهده نمود: تاثير بر نگرش و رفتار جوامع(سطح داخلى ) و ديگرى بازتاب اين تاثير در نگرش و رفتار دولتها نسبت به انقلاب اسلامى(برزگر،١٣٨٧: ٢٢٦)؛ يعنى تاثير انقلاب بر سطح سياسى حكومتهاى جوامع دستخوشِ تغيير در ابعادِ داخلى و خارجى. به عبارت ديگر، نخستين بازتابهاى انقلاب اسلامى را در سطح اجتماعى در دو بعد تغيير نگرشها و سپس تغيير رفتارها مشاهده مىنماييم كه داراى نمادها و نمودهاى خاص خود است، كه اين تغييرات منجر به نيازها و مطالبات جديد فرهنگى، اجتماعى و سياسى در سطح اجتماع مىگردد. اين فرايند پيوستارى است، كه داراى دو طيف حداقلى و حداكثرى است. در طيف حداقلى صرفا شاهد ظهور نمادهايى مشابه با نمادهاى كشور انقلابىِ تاثيرگذار هستيم(برزگر،همان). به عنوان مثال، اگر انقلاب اسلامى ايران اثرگذار باشد و كشور تركيه اثرپذير، با وقوع انقلاب اسلامى شاهد افزايش انجام آداب و مناسك اسلامى؛ همچون حجاب و نماز در تركيه مىباشيم. در طيف حداكثرى آن افزايش اين تحركات تا حضور در هرم قدرت سياسى است، كه ممكن است به شيوههاى مسالمت آميز باشد كه در اثر قوت گرفتن گروهها و جنبشهاى سياسى شاهد به قدرت رساندن طيف جديدى از گروههاى سياسى باشيم و يا ممكن است اين تحولات به صورت وقوع انقلابى؛ همانند انقلابِ كشورِ مبدا باشد. در هر دو صورت، استمرار اين فرايند را مىتوانيم در تصميمسازىهاى سياستهاى داخلى و خارجى از سوى رهبران جديد و نيز نمايندگان مردمى كه در اثر تاثيرپذيرى از انقلاب اسلامى مطالبات جديدى را خواستار شدند، مشاهده نماييم.
بنابراين، خودِ بروندادهاى تاثيرات انقلاب بر منطقه يا كشورى خاص به صورت نهاده وارد سيستم سياسى داخلى كشورها مىگردد، كه اين نهادهها همان تصميمهايى هستند كه در ابعاد سياست داخلى و خارجى اتخاذ مىگردند. از اينرو، براى بدست آوردن برداشتى صحيح از تاثيرات انقلاب اسلامى بايستى به گونهاى روشمند، هم تحولات ايجاد شده در سطح اجتماع را بررسى نمود و هم سطح دولت را، و نيز بايستى توجه نمود كه الگوبردارى از انقلاب ايران به چه صورت بوده است. آيا كشورهاى اثرپذير از طريق شيوههاى نرم و مسالمتآميز و تدريجى خواهان اجرايى نمودن اسلام سياسىاند و يا از طريق رفتارهاى انقلابى نظير انقلاب ايران؟ براى تبيين هر دو مورد در ادامه بحث، به طور اجمالى، تحولات كشور تركيه و نيز تحولات اخير منطقه را بررسى مىكنيم.
انقلاب اسلامى و تركيه
همانگونه كه ذكر شد، مناطق و كشورهايى كه به لحاظ ايدئولوژيكى و جغرافيايى از نزديكى بيشترى با ايران برخوردار بودهاند، بيش از ساير كشورها تحت تاثير اين انقلاب قرار گرفتهاند. كشور تركيه از جمله كشورهايى است كه وجود دو شاخصة فوق سبب اثرپذيرى ملموس از انقلاب اسلامى شده است. قرابت جغرافيايى و هممرز بودن، همراه با قرابت فرهنگى و زبانى ميان ساكنان شمال غرب، نقش مهمى را در فرايند اين تاثيرپذيرى ايفا نموده است. از سوى ديگر، وجود فرقهها و طريقتهايى؛ همچون علويون، بكتاشيه، به مخصوص احزاب و جنبشهاى اسلامگرا سبب شده تا الگوبردارى از انقلاب ايران به سرعت وارد سيستم سياسى-اجتماعى اين كشور شود و در نتيجه از بدو وقوع انقلاب اسلامى تاكنون، شاهد وقوع تحولات سياسى اجتماعى با فراز و فرودهاى مختلف در اين كشور باشيم. به عبارت ديگر، تركيه از جمله كشورهايى است كه تحت تاثير مستقيم انقلاب اسلامى ايران قرار گرفته، كه از ابتداى وقوع انقلاب اسلامى در ايران، حركت اسلامگرايى در تركيه از رونقى خاص برخوردار شد و اسلام، تنها راه حل معضلات اجتماعى و سياسى تركيه قلمداد گرديد. (زارع،١٣٨٣: ٢٥)
جمهورى تركيه، خاستگاه امپراتورى عثمانى است كه در سال ١٩٢٣م توسط »كمال آتاترك« تاسيس شد. وى قطعا يك فرد ضد اسلامى و يا به طور كلى ضد دينى بود، كه خواستار متمدن ساختن تركيه بود، كه در نگاه او تمدن برابر بود با فرهنگ سكولار اروپا. الگوى سياسى او الگوى يك زندگى فرانسوى بود كه به نوعى از تمامى نمادها و رفتارهاى دينى پيراسته بود.(احمدى، ١٣٨٧) بنابراين، پس از زوال امپراتورى عثمانى، تركيه تلاش نمود با دست شست از تمامى مولفههاى زندگى سنتى با تمام وجود مدرنيزاسيون غربى را، كه مهمترين مولفه آن سكولاريزاسيون بود، تجربه نمايد. بنابراين، براى دست يابى به مدرنيسم، سكولاريسم و لايسيسم را سرلوحه فعاليتهاى خود قرار داد، كه ترجيعبند آن حذف تمامى نيروهاى دينى و مذهبى از عرصه حيات اجتماعى و محدود نمودن آن به حوزه شخصى و فردى بوده است. به عبارت ديگر، تركيه كشورى اسلامى بود كه توسط حكومتى لائيك اداره مىگرديد؛ يعنى مذهب در اين كشور همواره در كنترل نظاميان لائيك بوده است. و لذا تركيه كشورى است كه در آن چالش در برابر سكولاريسم نبرد آشكارِ سياسى است. (نورالدين، همان)
مقاومت در برابر لايسم در تركيه، اگر چه از آغاز اين فرايند حضور داشت، اما در چند دهه اخير اين مقاومت به مقاومتى سياسى تبديل شد؛ زيرا مجموعهاى از احزاب با ادعاى اسلامى بودن، وارد فرايند سياسى شدند و سنت »كماليست« را به چالش كشيدند. براى مدتى نيروى نظامى وارد صحنه شدند تا مانع بدست گرفتن قدرت توسط اين احزاب شوند، اما اين كار تدريجاً دشوار گرديد. به عبارت ديگر، مجموعه تحولات و حوادثى كه در دو دهه اخير در اين كشور به وقوع پيوست، نشان داد كه تلاشهاى حاكمان لائيك تركيه براى جدا كردن دين از سياست، نه تنها نتوانست مذهب را در جامعه تضعيف نمايد بلكه باعث افزايش اقبال عمومى به دين و نهايتا دگرديسى و تغيير در فضاى سياسى - اجتماعى تركيه شده، كه نمادهاى اين دگرديسى را مىتوان در موفقيت اسلام گرايان در رقابتهاى سياسى (حزب رفاه به رهبرى نجم الدين اربكان و نيز در گام دوم پيروزى حزب عدالت و توسعه) با وجود تمام محدوديتها و فشارهاى حكومت، نظاميان لائيك و نهادهاى امنيتى به گونهاى بارز مشاهده نمود. (زارع، همان) بنابراين، عوامل، بازيگران و نيروهاى دينى و مذهبى مجددا به عرصه حيات سياسى اجتماعى بازگشتند، اما با اين تفاوت كه در كنار حفظ تمدن و سنت خود در صددند به مدلى متفاوت و نوين از مدرنيسم نيز دست يابند. در واقع، برخلاف تحليلهاى مرسوم در مراكز مطالعاتى جهان، كه اسلامگرايى و اقبال عمومى نسبت به مذهب را خاص جوامع سنتى و عقب ماندهتر مىدانند، اسلام گرايى تركيه بر بستر جامعهاى مدرن و در حال توسعه رويداده و اين امر گوياى آن است كه به پديده اقبال به دين بايستى فراتر از موضوع سنت و مدرنيسم نگاه كرد. به طور خلاصه، تركها در تلاشاند تا با انجام تغييرات و اصلاحاتى در مدرنيسم غربى، آنرا به گونهاى بومى شده و سازوار با فرهنگ و تمدن بومى-اسلامىتركيه ارائه دهند.
تحركات اوليه اسلامگرايى ظهور جنبشهاى اجتماعى انقلابى در تركيه بوده، كه توسط كودتاى ژنرالها در سال ١٩٨٠ باسركوب شديدى مواجه شد. اما روند اسلامخواهى و اسلامگرايى در تركيه در سطح اجتماعى آن رواج يافته و جامعه تركيه طى سه دهه، با خلقِ نگرشى جديد به اسلامگرايى، توانسته، فرايند اسلامخواهى را نهادينه سازد و با حاكم ساختن دولتى اسلامگرا به اهداف خود نزديكتر گردد، كه سرانجام حزب اسلامگرا در تركيه از طريق انتخابات دمكراتيك به قدرت رسيد.(نورالدين،٢٠٠٨)به عبارت ديگر، اسلامگرايان ترك در جستجوى گمگشته خود از مسيرهاى مسالمت آميزترى برآمدند و بالاخره توانستند در دهه سوم انقلاب اسلامى به طور نسبى به قدرت سياسى دست يابند، كه اين حضور اسلامگرايان تركيه در راس هرم قدرت، نشانهاى است از تغييرات وسيعِ ادراكات ذهنى در سطح جامعه و دولت تركيه. به عبارت ديگر، تجلى رواج اسلامگرايى در تركيه در سطح جامعه و افزايش مولفههاى اسلامى؛ نظير فرهنگ و عادات و آداب و رسوم اسلامى، و از همه مهمتر برداشتى پويا و رهايىبخش از اسلام را مىتوان در انتخاب اسلامگرايان براى مديريت سياسى كشور مشاهده نمود.
براى تبيين رواج اسلامگرايى در تركيه مىتوان به دو دسته از متغيرها اشاره داشت: نخست: عوامل و متغيرهاى داخلى، كه شامل تمامى مولفههاى سياسى و اجتماعى موثر در رشد اين فرايند مىگردد. دوم: متغيرهاى فراملى كه با اثرگذارى بر محيط داخلى سبب رشد اسلامگرايى و پويايى و تحرك بيش از پيش جنبشها، فرقهها و طريقتهاى اسلامى در اين كشور گرديده است. از جمله متغيرهاى خارجى كه مىتوان آنرا در فرايند اين تحول در نظر گرفت، وقوع انقلاب اسلامى در همسايگى كشور تركيه است كه با توجه به ماهيت اسلامى اين انقلاب مىتوان تاثيرات پنهان و آشكارى را بر جوامع و گروههايى كه داراى اشتراكات ايدئولوژيكى با اين انقلاب بودهاند را مشاهده نمود. به عبارت ديگر، تاثير انقلاب اسلامى بر تركيه به علت قرابت جغرافيايى و نيز اشتراكات ايدئولوژيكى امرىاجتناب ناپذير بوده است. البته تاثير متغير خارجى مىتواند ابتدا در تغييرات و در سطح اجتماعى تجلى يابد و سپس بروندادهاى اين تغييرات در سطح سياسى مشاهده گردد، كه عبارت است از به قدرت رسيدن نيروهاى اسلامگرا در هرم سياسى.
با تغيير در فضاى گفتمانى حاكم بر سطح داخلى جامعه تركيه، شاهد تغييراتى در بروندادهاى رفتارهاى خارجى دولت تركيه هستيم، كه حركت تركيه به سمت منطقه خاورميانه و به نوعى نگاه به شرق در كنار توجه به اتحاديه اروپا و نيز همگرايى با كشورهاى اسلامگراى منطقه؛ نظير ايران و واگرايى نسبى با كشورهايى نظير اسراييل و تبديل شدن تركيه به بازيگرى فعال در سطح منطقهاى و فرامنطقهاى و به خصوص ميانجىگرى در مسائلى؛ نظير مساله هستهاى ايران و مسأله اعراب و اسراييل، از جمله جلوههاى اين تغيير در رفتار سياسى است كه مى توان آنرا ناشى از اسلامگرايى خاص تركها تحت تاثير انقلاب اسلامى دانست.
بنابراين، بررسى اين امر ضرورى است كه چگونه در دو دهه اخير و طى چه فرايندهايى كشورى كه شيوه تصميمسازى و سياست در آن بر اساس لائيسم و سكولاريسم مبتنى شده بود، بهگونهاى محسوس دچار دگرديسى شده، كه مذهب از حوزه زندگى شخصى عبور كرده و مجددا به عرصه حيات اجتماعى بازگشت نموده است، كه البته اين بازگشت بهگونهاى كاملا نرم و مسالمت آميز بوده است.
بررسى علل و عواملى كه در ظهور و رشد آن دخيل بودهاند ما را به انقلاب اسلامى ايران مىرساند؛ زيرا بدون شك يكى از مهمترين علل رشد اسلامخواهى و اسلامگرايى در سطح و بطن جامعه تركيه، وقوع انقلاب در ايران است كه به عنوان نمادى براى امكان تغيير و رجوع به اسلام را فراهم ساخت. تركيه نيز در ابتداى راه، هم شيوه انقلابى را به آزمون نهاد كه با كودتاى ژنرالها سركوب گرديد، و هم شيوه اصلاح طلبانه و مسالمتآميز را كه تاكنون از موفقيت چشمگيرى برخوردار بوده است.
ذكر اين نكته ضرورى است كه در بررسى تاثير انقلاب اسلامى بر تركيه، انقلاب اسلامى به صورت علت تامه در نظر گرفته نمىشود؛ زيرا در اين فرايند ممكن است متغيرهاى بىشمارى دخيل باشند، اما فهم ارتباط ميان انقلاب اسلامى و اسلامگرايى تركيه و به عبارت ديگر، بازتابهاى پيدا و پنهان انقلاب بر سطوح اجتماعى و سياسى آن، مىتواند در تنظيم نحوه ارتباط ميان دو كشور راهگشا باشد.
انقلاب اسلامى وتحولات منطقه اى اخير
انقلابهاى متعددى را كه در چند ماه اخير در منطقه واقع شدند و همچنان نيز ادامه دارند، بايستى در چارچوبى كلى به نام رابطه آنها با سكولاريسم بررسى نمود. به عبارت ديگر، بايستى منتظر ماند كه استبدادستيزى و دمكراسىخواهى مقدم خواهد گشت و يا اينكه كشورها مىتوانند اسلامگرايى را با جمهورىخواهى و مردمسالارىدر سبدى واحد قرار دهند تا به نظام سياسى متعادلى دست يابند. مهمترين واژهاى كه در اين انقلابها نقشى كليدى ايفا مىكند، واژه اسلامگرايى است؛ زيرا در كاربرد اين مفهوم اگر دقت لازم صورت نگيرد ممكن است بارمنفى آن غالب گردد. اسلامگرايى، برابر است با: گرايش جديد مسلمانان به اسلام به عنوان تنها راه حل برون رفت از تمامى معضلات و مشكلات جوامع.
در كشورهاى غربى به جاى واژه اسلامگرايى، از اصطلاح بنيادگرايى كه در گفتمان غربى و مسيحى داراى بار منفىاست استفاده مىشود. بنيادگرايان در مسيحيت عقايدى متحجرانه دارند و همچنان به پيروى از عقايد كليساى قرون وسطى در مقابل تحولات دنياى مدرن واكنش منفى نشان مىدهند. دنياى سكولار غرب تلاش مىكند تا هر گونه دينخواهى و دينگرايى سياسى در جهان را دچار انحراف موجود در بنيادگرايى جلوه دهد، تا به لحاظ معنايى و مفهومى بتواند مانعى در برابر آن ايجاد نمايد؛ زيرا با شكلگيرى رنسانس اسلامى در منطقه خاورميانه، تلاش جهان مدرن براى حذف دين از سپهر عمومى و محدود نمودن آن به حوزه خصوصى درحال شكست مىباشد. در فضاى گفتمانى اسلامى، به خصوص در ايران، بنيادگرايان يا راديكالهاى اسلامى، به گروههايى اطلاق مى گردد كه گرايشهاى ارتجاعى و متحجرانه دارند و با برداشتهاى حداكثرى و غير قابل انعطاف و حذف خرد از دين، سعى در ارائه مدلى خاص از اسلام مىنمايند.(زارع، همان)
بنابراين، لازم است كه در تعريف مفاهيم، حد و مرزهاى ميان اسلامگرايى و راديكاليسم جديد را معين نماييم تا انقلابها و حركتهاى اسلامى تحت تاثير دسيسه سكولارها دچار انحراف مفهومى نگردد. راديكاليسم با تندروى، افراط و خردگريزى همراه است و با ناديده گرفتن تحولات دوران حاضر با پاك كردن صورت مسأله بازگشت تمامعيار به سالهاى نخستين بعثت را پيشنهاد مىكند. جريانهايى؛ نظير وهابيت، القاعده و سنوسيه را مىتوان از اين دست جنبشها برشمرد، اما برخلاف راديكاليسم، اسلامگرايى؛ يعنى استفاده از تمام ظرفيتهاى موجود در اسلام به منظور ارائه برداشتهايى كه بتواند براى مسائل جديد عرصههاى مختلف سياسى اجتماعى راهگشا باشد.
و نهايتاً اينكه تحولات چند دهه اخير تركيه و نيز تحولات كنونى منطقه را مىتوان دو سر طيف بازتابهاى انقلاب اسلامى دانست؛ زيرا هريك با برداشتى خاص و تاثير از انقلاب اسلامى، شيوهاى متفاوت را براى دستيابى به اسلام سياسى كه همان جدال با سكولاريسم است، به آزمون نهادهاند: تركيه از سبكى مسالمتآميزتر پيروى مىكند و كشورهاى منطقه از الگويى مشابه با انقلاب اسلامى ايران. آنچه كه مسير اين تحولات را مشخص مىنمايد، اين پرسش است كه اين تحولات چه نوع رابطهاى را براى خود با سكولاريسم و مدرنيزاسيون غربى تعريف مىنمايند؟ زيرا اگر نتوانند با خلق تمدنى اسلامى و بومى، در جستجوى پيشرفت برآيند، جذب دوباره آنها در درون تمدن غربى از نوعىديگر دور از انتظار نيست.
منابع و مآخذ
١. احمدى لفوركى، بهزاد، تركيه، حال و آينده، تهران، موسسه فرهنگى مطالعات و تحقيقات بين المللى ابرار معاصر، ١٣٨٧.
٢. اسپوزيتو، جان؛ انقلاب ايران و بازتاب جهانى آن، ترجمه محسن قدير شانه چى، تهران، مركز بازشناسى اسلام و ايران،١٣٨٨.
٣. برزگر، ابراهيم؛ چهارچوبهاى مفهومى براى بررسى بازتابهاى انقلاب اسلامى، ١٣٨٧.
٤. خرمشاد، محمدباقر؛ بازتابهاى انقلاب اسلامى، تهران، انتشارات وزارت امورخارجه، ١٣٨٩.
٥. زارع، محمدرضا؛ علل رشد اسلامگرايى در تركيه، تهران، موسسه انديشه سازان نور، ١٣٨٣.
٦. محمدى، منوچهر؛ انقلاب اسلامى، ريشهها و پيامدها، معارف، ١٣٨٥.
٧. ملكوتيان، مصطفى؛ بازخوانى انقلاب اسلامى در سپهر نظريه پردازىها، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه، ١٣٨٧.
٨. نورالدين، محمد؛ تركيه، جمهورى سرگردان، تهران، موسسه مطالعات انديشه سازان نور، ١٣٨٢.
×پژوهشگر گروه مطالعات اسلام و غرب، پژوهشگاه فرهنگ و علو م اسلامى